|
شاباشی از گریه ها، با دسته ای شقایق
تقدیم من تو کردی، با جلوه ای همچو ماه
در آن سر کوه قاف، آدم نما نشسته
با دفتری به دستش، تنها نویسد از عشق
در آن هوای تیره، با آن مه غلیظش
گویی که عطر روبه، پیچیده در کمینش
با حسرتی از ازل،تا آخر نهایت
من ناگهان رسيدم، با بغض و بي شكايت
فرهاد بي بهانه با خاطرات محصور
با تیشه ای به دستش، مشغول كندن گور
شیرین کنار خسرو، شاد و خرامان شده
با رفتن فرهاد، دنیا به کامش شده
حسرت شده همان عشق، آمیزه اش خیانت
دنیا شده گرده ای، با گردش حسادت
من ناظر آن شبم، در ماورای تاریخ
فرهاد می درد دل، با ناخني همچو ميخ
از کوه قاف فرهاد، برداشت تکه سنگی
محکم گذاشت آن سنگ، بر جاي زنده قلبي
شیرین به جای عشوه، با جلوه اش می خَرد
ناز دو صد فرهاد، تا کی کند صبوری
فرهاد جای کندن با ده هزار تیشه
دل مي ستاند از هر ، شيرين ناز پيشه
در آخر ماجرا تنها شُدَست و حیران
آدم نما هم نوشت افول ماه تابان
آدم نما و تنها هر دو اسیر غم اند
از جلوه ي زمانه، تنها دو خط سرودند
آدم نما گر شود انسان نمای تنها
در گذر کوی عشق، آدم نما شد گدا
تنها کنار خدا، با اوراق مهیبش
با گریه ي شبانه، نا گه بگويد آنگاه
با گرمی وجودت، یا رب به سان گلها
جان دوبارهاي ده ، بر اين اسير سرما
|