تبليغاتX
دوستی تنها عاشقی بی همتا

دوستی تنها عاشقی بی همتا
خط خطی کاغذ سفید
Add Favorite Email آرشيو Rss
لينك دوستان
راز......... پری آسمون تنها همدم .......... (ابجي الناز) مسكوت .......... عمو جعفر جوجه پرستار مي نويسم از تو انجمن حسابدارن اردبيل شعير..................... فاتمه خانه دوست دخترك باراني قالب بلاگفا
عشق یعنی پوچ - دوست داشتن یعنی کشک

سلام بچه ها

نمی دونم گلایه از خودمه که دارم می کنم یا از زمانه اما اینو بخونید اگه یه نفر مثل اینو پیدا کردین به منم نشون بدین.

الان عشق یعنی خونه - ماشین - پول - ویلای شمال و غیره

از من می شنوید خودتون رو اسباب بازی این عشق نکیند.

-----------------------------------------------------------------------------------------

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:17 توسط پویا |
دعای پاک

لوئيزردن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم ، وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند .جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه ، با بي اعتنايي ، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .زن نيازمند ، در حالي كه اصرار مي كرد گفت : "آقا شما را به خدا ، به محض اينكه بتوانم پولتان را مي آورم "

جان گفت نسيه نمي دهد . مشتري ديگري كنار پيشخوان ايستاده بود،وگفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت "ببين خانم چه مي خواهد خريد اين خانم با من "

خواروبارفروش با اكراه گفت : " لازم نيست خودم مي دهم ليست خريدت كو ؟"

لوئيز گفت:" اينجاست "

خواروبارفروش گفت : " ليستت را بگذار روي ترازو ، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر "

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد ، از كيفش تكه كاغذي درآورد ، و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت ، همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت .خواروبارفروش باورش نشد ، مشتري از سر رضايت خنديد .مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد . كفه ترازو برابر نشد ، آنقدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند .

در اين وقت ، خواروبارفروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه

نوشته شده است .كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود : اي خداي عزيزم ، تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن .

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد . لوئيز خداحافظي كرد و رفت .

فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است ....

حالا نیاز من رو هم خودش میدونه خالص و پاک است نیازم خودش باید برآورده کنه من زورمو زدم همین و بس

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 17:57 توسط پویا |
روز عشق
به نام آرام بخش دلها

امروز بهترین روز است

روزی زیبا- باعث آرامش من است

خداوندا! پناهش باش،یارش باش

جهان تاریکی محض است "میترسم" کنارش باش

تولدت مبارک.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:10 توسط پویا |
جاده

يك روز هيچ شنبه ، تقويم بي ترحم

مرد از دروغ زخمي ، زن سخت بي تبسم

زن فكر مي كنئ باز، فكر گناه ديرين

فكر سقوط يك سيب، فكر طلاي گندم

مرد انتظار دارد زن مثل مرگ باشد

مرد از ترانه دورست ، يك سنگ – بي تكلم-

زن مرد را دوباره با يك رقيب ديده

اما مردد است از هذيان اين توهم

زن سوي جاده جاري ، ته مانده هاي خود را

پنهان نمي كند از چشمان هيز مردم

زن گريه مي كند در پايان اين ترانه

غرق تنفر از اين تقويم بي ترحم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:23 توسط پویا |
ما با خود رفتگانیم
ما با خود رفتگانیم

 

و آنچه از ما بر جای مانده است

 

پیکری است تهی

 

با حفرهایی در صورت

 

که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود

 

از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند

 

و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 15:47 توسط پویا |
گودال (گذشت عمر)

گودال

گودال عظيمی در اتاق منست

با عمق بيست و پنجسال .

از پنجرهء عبوس اين اتاق

که چونان ديواری ضخيم و بی روزن است

در تاريکی عميق

بيهوده بارها

به بيرون چشم می دوختم

و با فريادی که از وحشت می گريست ، می خواندم :

ديوارها ! ای در ديوار ! ای پنجرهء ديوار !

آيا تيرگی اين شب کور – که تاريک ترين شبهاست –

اين گودال را که عميق تر و تيره تر از همهء گودالهاست

پر تواند کرد ؟

اما ، ديرگاهيست بی نياز از :

آب همهء درياها

سنگ همهء کوهها

روشنائی همهء ستارگان

و تيرگی تيره ترين شبها

با مرثيهء انزوای خويش

در کنار اين گودال نشسته ام

و باعماق تا بی نهايت آن خيره مانده ام .

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:34 توسط پویا |
حرفاي دلم

سلام بر همگي

مي خوام يه چيزي بگم بعدش لينك زير رو تقديم كنم به همه دوستاي خوبم.

وقتي اين وبلاگ رو براي اولين خط خطي كردم يه عالمه دوستاي تازه و خوب پيدا كردم

 دوستايي كه هر كدومشون برام يه عالمه ارزش داشتن . آبجي فريبا كه ديگه از پارسال نيست.

 آبجي هليا كه اونم از پارسال نيست . و مرد بي غم كه هر گز اسمشو بهم نگفت پسر باحال و

 خوبي بود. و خيلياي ديگه كه نميشه اسم همشون رو بگم . اما سه سال پيش برام روزاي خوش

 زندگي بود . الان ديگه هيچ كدوم از اون دوستامو ندارم .

تازگيا هم دوباره مثل سه سال پيش شروع كردم به نوشتن مثل اون موقع ها اما اين بار اگه

 دوستاي خوبي مثل پيدا كردم هيچ وقت از دستشون نمي دم.

آبجي هليا وآبجي فريبا آخرين نامه اتون رو هنوز دارم هر موقع دلم واستون تنگ ميشه مي خونم .

راستي اگه يه روزي سر زدين بدونيد حال من خوب خوبه. ديگه مثل قبل نيستم .

تقديم به دوستان خوبم كليك كنيد

http://www.procreo. jp/labo/flower_ garden.swf


نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:35 توسط پویا |
مسافر

در دشتهای خالی و خشک و گداخته ،

 

مرد مسافری

 

با کوله بار درد

 

با توشهء سرود

 

تنها براه بود.

 

با آسمان تيره و از اختران تهی

 

با باغ های خالی از سبزه ، از گياه

 

با کوچه های تيره و باريک

 

با چشمه های خشک

 

با ريگ های بيابان

 

با باد ، برف ، باران

 

با ابر ، کوه ، دريا

 

با اشک ، مهر ، توفان

 

با نغمه ، با سرود

 

با آنچه بود ، نيست

 

با آنچه نيست ، بود

 

نجوای تلخ داشت.

 

می رفت باز ، در پس خود هرچه دوست داشت

 

برجای می گذاشت.

 

با چشمهای کور

 

با گوشهای کر

 

می رفت خوبشتن را در خويش گم کند.

 

می رفت ، بود دگر يکسان:

 

گل ، با شکوفهء لبخندش

 

پائيز ، با ترانهء گلريزش

 

خورشيد ، با درخشش شورانگيز

 

شب ، با گرانی دردآلود...

 

در نيمه راه دشت

 

انديشه ای دويد در او چون برق.

 

يکدم درنگ کرد.

 

رفت و درنگ کرد.

 

رفت و درنگ کرد.

 

برگشت.

 

از نيمه زاه دشت

 

مرد مسافری

 

باکوله بار درد

 

با توشهء سرود

 

تنها براه بود.

 

                                برگشت...

 

                                           ماند و مرد.

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:9 توسط پویا |
به تو كه از من هيچ ساخته اي!!!!!!!!!
به:

همهء آنانی که در افسون تو مسخ شده اند...

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:39 توسط پویا |
به خاطر هيچ زيستن چه شيرين است

من به اميد شکفته شدن شکوفهء سرود نگاهی نزيسته ام .

من به تماشای پرواز کبوتر سفيد لبخند مهر نيازی نداشته ام .

من برای گريز از آفتاب سوزانندهء کوير تنهائی به تسلی سايهء شاخه های سبزجنگل دوستی پناه نبرده ام .

من به آئينه های محدب و مقعر عشق دل خوش نکرده ام .

من به موسيقی گرم و نوازشگر عاطفه ها جز با نگاه بی تفاوت و سرد ننگريسته ام .

من از شور ديدن مداوم يک زن ، يک قفس ؛ يک لحن ، يک آهنگ و تکرار تکرارها به خود می لرزم .

آه ! از مگس ها و وزوز روح فرسايشان چه متنفرم !

اگر بدينگونه نبود ،

و من ،

دستاويزی برای زيستن خويش می يافتم

زندگی تا چه پايه حقير و ناچيز می نمود !

اوه ! به خاطر هيچ زيستن چه شيرين است .

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 16:0 توسط پویا |
آلزایمر
بلندگوها بیهوده نام مرا تکرارمی کنند.

در این ازدحام شب عید

چه کسی به یاد من خواهد بود؟

چه فرقی می کند من پیراهن آبی پوشیده باشم

یا شلواری به رنگ قلوه سنگ های این پارک گیج و خسته ؟

وقتی عشق آلزایمر گرفته است

چه فایده که از بلندگوها جار بزنند

مردی که گم شده

مثل بچه ها رفتار می کند و

نام دختری را به زبان می آورد که سال ها پیش

در همین پارک گم شده است ؟!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 18:17 توسط پویا |
بازیچه
بیشتر وقتا وقتی فکر می کنم

احساس می کنم شدم یه بازیچه

بازیچه ای که شاید باور هیچکس نشه

وقتی به همه چیز خوب نگاه می کنی می بینی واقعا شدی بازیچه

بهترین کسی که شاید نشه باور کرد  یه روز بهت نارو بزنه

بعد مدتی برگرده بگه باهات شوخی کرده

بعد مدتی بگه ما محکوم به جدایی و فراموش کردن هستیم

خسته شدم خسته خسته

بازیچه شدم بازیچه شدی بازیچه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 10:3 توسط پویا |
جوجه پرستار
روزت مبارک .....................

             روزت مبارک .........................

روزت مبارك ................

روزت مبارك

 

ای به محمّد بهشت ،یاسمن آورده ای     همسر شیر خدا ، شیر زن آورده ای
از شب میلاد بود شعلۀ تاب و تبش      پیش تر از جدّ و باب خوانده خدا زینبش
قصۀ کرب و بلا زمزمۀ هر شبش      فاطمه از جان ودل بوسه زند بر لبش

زینب ای آئینه زهرا نما

زینت وجه علی مرتضی

دلربائیت جهان را کرده مات

زائر رویت دو چشم مصطفی

گر نبودی عشق هم هرگز نبود

جلوه ای از یک ظهورت کربلا

 

حس احسان و نوع دوستی فقط در شغل پرستاری خلاصه نیست. بانویی که به یاری همسر جانبازش کمر بندد، مادری که سال ها بار پرستاری از فرزند معلولش را بر دوش می کشد، نیکوکاری که به یاری معلولان و سالمندان رنجور شتافته، همه نام پرافتخار پرستاری بر سینه دارند و بشارت پاداشی گران در آینده ای نه چندان دور. روز گرامی پرستار بر همه آنان مبارک باد.

چشم به آسودگی بر مبند. خواب را بگو که به غفلت بر چشمت پا ننهد. خستگی را بگو که در تو راه نیابد که بیماران، دل به مهر و صبوری تو بسته اند و چشم های نگران بسیاری در انتظار بهبود، به دست های پر تلاش تو خیره مانده است. بیدار باش و صبور. دست به دعا بردار که او یاری ات کند. دستت را به مهر خودش زنده سازد و چشمت را از نور ایمانش لبریز کند.

دل به اجابت او بسپار که او نیکوکاران را سخت دوست می دارد

روزت مبارك

روز میلاد زینب کبری(س)، پرستار همه عاطفه ها و همه ستاره های درخشان ایمان و عفّت و پرستار همه ارزش های زخم دیده در تاریخ شیعه را به همه پرستاران و منادیان انسانیّت و ایمان تبریک می گوییم؛ به همه پرستارانی که از پس ابر حیا و عفّت، باران عاطفه باریدند و به نور ایمان درونشان گرمای زندگی در کالبد جامعه جاری کردند

از آسمان پرسیدم پرستار کیست؟                    گفت: وسیع تر از من است

از کوه پرسیدم پرستار کیست؟                       گفت: مقاوم تر از من است

از آینه پرسیدم پرستار کیست؟                       گفت: پاک تر از من است

از آب پرسیدم پرستار کیست؟                       گفت: زلال تر از من است

از مادر پرسیدم پرستار کیست؟                     گفت: مهربانتر از من است

از پیامبر پرسیدم پرستار کیست؟                  گفت: از تمام یارانم به من نزدیک تراست

ازخودش پرسیدم پرستار کیست؟                  گفت: خادم خدا

اميدوارم با اين چندتا پيام و عكس بتونيم حتي گوشه اي و از هزاران كاري كه پرستاران در حق ما مي كنند جبران كرده باشيم . واقعا ازتون ممنون هستيم . به خصوص .......................

به زبان ساده بهتون تبريك مي گويم

دوستتون دارم

دوستت دارم

p.s. j.

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 21:24 توسط پویا |
« آدم نما »

 

شاباشی از گریه ها، با دسته ای شقایق

                          تقدیم من تو کردی، با جلوه ای همچو ماه

در آن سر کوه قاف، آدم نما نشسته

                          با دفتری به دستش، تنها نویسد از عشق

در آن هوای تیره، با آن مه غلیظش

                           گویی که عطر روبه، پیچیده در کمینش

با حسرتی از ازل،تا آخر نهایت

                        من ناگهان رسيدم، با بغض و بي شكايت

فرهاد بي بهانه با خاطرات محصور

                          با تیشه ای به دستش، مشغول كندن گور

شیرین کنار خسرو، شاد و خرامان شده

                           با رفتن فرهاد، دنیا به کامش شده

حسرت شده همان عشق، آمیزه اش خیانت

                          دنیا شده گرده ای، با گردش حسادت

من ناظر آن شبم، در ماورای تاریخ

                        فرهاد می درد دل، با ناخني همچو ميخ

از کوه قاف فرهاد، برداشت تکه سنگی

                        محکم گذاشت آن سنگ، بر جاي زنده قلبي

شیرین به جای عشوه، با جلوه اش می خَرد

                        ناز دو صد فرهاد، تا کی کند صبوری

فرهاد جای کندن با ده هزار تیشه

                        دل مي ستاند از هر ، شيرين ناز پيشه

در آخر ماجرا تنها شُدَست و حیران

                        آدم نما هم نوشت افول ماه تابان

آدم نما و تنها هر دو اسیر غم اند

                        از جلوه ي زمانه، تنها دو خط سرودند

آدم نما گر شود انسان نمای تنها

                        در گذر کوی عشق، آدم نما شد گدا

تنها کنار خدا، با اوراق مهیبش

                        با گریه ي شبانه، نا گه بگويد آنگاه

با گرمی وجودت، یا رب به سان گلها

                       جان دوباره‌اي ده ، بر اين اسير سرما

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 12:18 توسط پویا |
شب هاي تنهايي

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 16:6 توسط پویا |
آبادي دور

راه بپیما

در كوره راه رفتن

كه سالهاست آموخته ای دل كندن را

وغریبانه اشك پنهان كردن را

راه بپیما و دور شو           

جای تو این جا نیست...

نه در این خانه ی تنگ       

 نه در این شهر بزرگ

كه به چارمیخ نفرت كشیده اند           

عشق را...

گام از پی گام             

         بردار و برو...

جایی كه هنوز دلگرمی باقیست

آسمانش آبی است        

 و بادبادكها می خندند

راستی اما...

رد پای شاپركها را از یاد مبر

و ایمان بیاور

به آغاز پیله بودن     

  و در آغوش بگیر

قاصدكها را تنگ      

  با آن اوج بگیر

تا پرستو بودن          

 در وجودت متبلور گردد

وانگاه كه روح سرگردان نسیم در تو جاری گشت

با ترنم باران بخوان               

 آهنگ زندگی را...

 و سپس جاری شو

تا به سرمنزل آبادی دور

جایی كه هنوز دلگرمی باقی است

آسمانش آبی است 

و بادبادكها می خندند

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 14:53 توسط پویا |
غم نامه

غم نامه اي سرودم با بغض و آه و ماتم

آدم نما همي گفت، شرح دل ملالم

در گوشه اي از كتاب اشك تو را كشيدم

با خنده مليحت از زندگي بريدم

با گردش روزگار ، هر روز مي شدم پير

افسوس باشد اي دل، اكنون شده كمي دير

در طلب  وصل يار، زاغ سياه دادم

با ثروت جواني، رنج عبث خريدم

در طرب كوي دوست، هم نفس و هم نوا

كنار موج دريا نشسته ام بي صدا

با بارشي از دلم ، خون رگان گريستم

با حسرتي صنم را ، دست صبا سپردم

در آن سراي غربت كو يار آشنايي؟

برپيكر غريبي كو چتر مهرباني؟

جانا دلم بسوزد از غربت و جدايي

شهدي چشان خدايا، بر اين فقير جافي ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 10:6 توسط پویا |
مثل هیچ کس

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

                                    طبیب پست فطرت جمله خلق را رنجور می خواهند

مرده شورها رازیند بر مرگ مردم

                                 بنازم مطربان را مردم را مسرور می خواهند
ادامه مطلب . . .
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:32 توسط پویا |
سلام

ادم وقتی شعرای رضا صادقی گوش می کنه وقتی به حس درون رضا می ره

به آرامش عجیبی دست پیدا می کنه صداش و شعراش همه آرامش خاصی میده

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:54 توسط پویا |
تنها دل ما دل نیست آره تنها دل ما دل نیست

ناصر جان هوای دلم باز ابری است از سردی فکرها خوش به حال تو که خودتو توی مرده ها جا زدی و رفتی ولی من چه ، مانده ام اینجا و در فنجان هیچ کس نمی گنجم دلم برایت تنگ تنگ است کاش من هم می توانستم این راه نا تمام را تمام کنم تا به تو بپیوندم این چند روزه ازت متشکرم که حال و هوای شرجی خیالت با من بود وبلاگ ولی اعتراف می کنم که حس عجیبی داشتم مثل حس بارانی تو ، کسی را ندیدم ولی احساسش کردم و می خواهم تا ابد این حال و هوا را با خودم داشته باشم تا آخر دوستش دارم و خواهم داشت حتی اگر مرا مثل مترسک شعرهایت دوست نداشته باشد منتظرم باش همین روزها وقتی خدا خواست میام پیشت

منتظرم باش

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:30 توسط پویا |
عید عاشقا

به نام اویی که تنها امید عاشقان برای زندگی کردن هست

سلام

سلامی که بهونه هر آشنایی است و بهونه ای برای صحبت کردن است.

کم کم غروب خدا از راه می رسد

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

(عید فطر مبارک)

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:55 توسط پویا |
تو نیستی
 تقدیم به کسی که تمام وجودم از آن اوست

به کسی که نبودش نبود من بودنش جشن من

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:13 توسط پویا |
تقدیم به ....
 

تقدیم به عشقم

تقدیم به امید زندگیم....

                          

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:53 توسط پویا |
نامه سوخته

بسمه تعالی

خدایا دلم جرأتش قطره ای بیش نیست پس تو ای عشق خود او را به این دریا ببر

سلام

نمی دانم با کدامین واژه ها و کلمات حرفهایم را آغاز کنم

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:52 توسط پویا |
ترانه

ترانه

تا تو با منی زمانه با منست

بخت و کام جاودانه با منست

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شوروشوق صد جوانه با منست

یاد دلنشینت ای امید جان

هرکجا روم ، روانه با منست

ناز نوشخند صبح اگر تراست

شور گریه شبانه با منست

برگ عیش وجام چنگ اگر چه نیست

رقص ومستی و ترانه با منست

گفتمش: مراد من ؟ به خنده گفت:

 لابه ازتو وبهانه با منست

گفتمش: من آن سمند سرکشم ...

خنده زد که تازیانه با منست!

هرکسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میان با منست

خواب نازت ای پری ز سرپريد

شب خوشت که شب فسا نه با منست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:12 توسط پویا |
آتش عشق تو در جان خوش تر است دل ز عشقت آتش افشان خوش تر است

سکوت با ما چه  کرده ای

بر دل نقش بسته ای

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 23:1 توسط پویا |
نامه عاشقونه به خاطر خوانندگان خط خطی ها

شب شده ساكته دوباره خونه

مي گرده دل دنبال يك بهونه

مي گرده باز گنجه ي خاطراتو

پي يه حرف ناب و عاشقونه

ادامه مطلب . . .
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط پویا |
درباره وبلاگ
خاموش خواهم ماند
هر چه گفتم بهم خنديدند
هر چه خواندم لالم كردند
خاموش خواهم ماند
خاموش خواهم ماند
خوش بحالت كه تنها غم زندگيت دوري از عروسكهايت هست و
خوشي زندگيت بازي با آنها.
دوستت دارم

پروفايل من
پست هاي تازه
عشق یعنی پوچ - دوست داشتن یعنی کشک دعای پاک روز عشق جاده ما با خود رفتگانیم گودال (گذشت عمر) حرفاي دلم مسافر به تو كه از من هيچ ساخته اي!!!!!!!!! به خاطر هيچ زيستن چه شيرين است آلزایمر بازیچه جوجه پرستار « آدم نما » شب هاي تنهايي
آرشيو
اردیبهشت 1391 اسفند 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 دی 1389 آبان 1389 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1387